تبلیغات
پرنیانی در ولایت افق - مردشدن شاید تصادفی باشد ......
پرنیانی در ولایت افق
ماباولایت زنده ایم .لبیک یاخامنه ای .لبیک یاحسین است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


بیاد شهید مفقودالجسد وسوخته والفجر هشت .دریاچه نمک.شهید محمد ایزدی

مدیر وبلاگ : حسن ایزدی
نمایش زمان
نویسندگان
نظرسنجی
سلام,لطفا نظر خودرا درباره قالب,متن ,محتوا,مدیریت وبلاگ,وسایر مرقوم دارید







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
موزیك
مجتبی فرازمند:
:
آقای ناصری فرد میلیاردر ایرانی است . او بزرگترین نخلستان خصوصی جهان را که در آن بیش از 200000 نخل وجود دارد وقف خیریه نموده است و از خرماهای این نخلستان است که در افطاری ماه رمضان از تمام بوشهری ها پذیرایی می شود. او داستان جالبی از زمانی که در فقر زندگی کرده است بازگو می کند .او میگوید : من در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کردم به حدی که هنگامی از بچه های مدرسه خواستند که برای رفتن به اردو یک ریال بیاورند خانواده ام به رغم گریه های شدید من از پرداخت آن عاجز ماندند. یک روز قبل از  اردو در کلاس به یک سئوال درست جواب دادم  و معلم من که برازجانی بود به عنوان جایزه به من یک ریال داد و از بچه ها خواست برایم کف بزنند. غم وغصه من تبدیل به شادی شد و به سرعت با همان یک ریال در اردوی مدرسه ثبت نام نمودم. دوران مدرسه تمام شد و من بزرگ شدم و وارد زندگی و کسب و کار شدم و به فضل پروردگار ثروت زیادی به دست آوردم و بخشی از آن را وارد اعمال خیریه نمودم. در این زمان به یاد آن معلم برازجانی افتادم و با خود فکر می کردم که آیا آن یک ریالی که به من داد صدقه بود یا جایزه. به جواب این سئوال نرسیدم و با خود گفتم نیتش هرچه بود من را خیلی خوشحال کرد و باعث شد دیگر دانش آموزان هم نفهمند که دلیل واقعی دادن آن یک ریال چه بود.تصمیم گرفتم که او را پیدا کنم و پس از جستجوی زیاد او را یافتم در حالی که در زندگیِ  سختی به سر می برد و قصد داشت که از آن مکان کوچ کند.بعد از سلام و احوالپرسی به او گفتم استاد عزیز تو دِین بزرگی به گردن من داری. او گفت : اصلا به گردن کسی دِینی ندارم. من داستان کودکی خود را برایش بازگو نمودم و او به سختی به یاد آورد و خندید  و گفت لابد آمده ای که آن یک ریال را پس بدهی. من گفتم آری و با اصرار زیاد او را سوار بر ماشین خود نموده و به سمت یکی از ویلا هایم حرکت کردم.هنگامی که به ویلا رسیدم به استادم گفتم : استاد این ویلا و این ماشین را باید به جزای آن یک ریال از من قبول کنی و مادام العمر حقوق ماهیانه ای نزد من داری. استاد خیلی شگفت زده شد و گفت اما این خیلی زیاد است. من گفتم به اندازه آن شادی و سروری که در کودکی در دل من انداختی نیست.من هنوز هم لذت آن شادی را در درونِ خود احساس می کنم.

مرد شدن 
شاید تصادفی باشد....
اما مرد موندن کار هر کسی
نیست...!!    




نوع مطلب : اجتماعی,سیاسی,فرهنگی، مذهبی,عقیدتی,اخلاقی، مذهبی,عقیدتی,اخلاقی، مذهبی,عقیدتی,اخلاقی، دلنوشته افراد، 
برچسب ها : مرد شدن،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 8 مرداد 1396
یکشنبه 26 شهریور 1396 07:31 ب.ظ
At this time I am going to do my breakfast,
later than having my breakfast coming again to read
further news.
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:08 ب.ظ
It is perfect time to make some plans for the future and it is
time to be happy. I've read this post and if I could I wish to suggest you some interesting things or advice.

Maybe you can write next articles referring to this
article. I want to read even more things about it!
جمعه 13 مرداد 1396 07:07 ب.ظ
Great work! That is the type of info that should
be shared around the internet. Shame on the search engines for now not positioning this post higher!
Come on over and seek advice from my website . Thanks =)
یکشنبه 8 مرداد 1396 08:27 ق.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you writing this
write-up and the rest of the website is also very good.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





موضوعات