تبلیغات
پرنیانی در ولایت افق - قران کریم. ونامه پدری به فرزندانش.
پرنیانی در ولایت افق
ماباولایت زنده ایم .لبیک یاخامنه ای .لبیک یاحسین است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


بیاد شهید مفقودالجسد وسوخته والفجر هشت .دریاچه نمک.شهید محمد ایزدی

مدیر وبلاگ : حسن ایزدی
نمایش زمان
نویسندگان
نظرسنجی
سلام,لطفا نظر خودرا درباره قالب,متن ,محتوا,مدیریت وبلاگ,وسایر مرقوم دارید







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
موزیك
عموحسین:
حتما این متن رو بخونید

مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد...

 فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.

مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. 

بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست. سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه ی مخملی قرار دادند ...

هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می گذاشتند... 

و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.
سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود،
از او پرسید : مادرت کجاست ؟

پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.

پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم!
پسر گفت : نه !

پدر پرسید : برادرت کجاست ؟
پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که با تجربه هایش او را نصیحت کند و راه درست را به او نشان دهد ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت !
پدر تعجب کرد و گفت : چرا ؟
مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند و نشانه های راه خطا را برایش شرح دادم نخواندید؟ پسر گفت : نه ...!

مرد گفت : خواهرت کجاست ؟
پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او اسیر ظلم و رنج است !
پدر با تأثر گفت : او هم نامه ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و دلایل منطقی ام را برایش توضیح داده بودم و اینکه من با این ازدواج مخالفم ؟
پسر گفت : نه ...!



الان به چی دارید فکر میکنید؟
به اینکه مقصر خود فرزندان بودند که بجای خواندن نامه ، اونو میبوسیدن و به چشم میمالیدند و با احترام در کیسه مخملی نگهداریش میکردند؟

به چیز درستی فکر میکنید ، پس حالا میتوانید ادامه ی صحبت های منو خووووب درک کنید


ادامه...
به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه به راحتی همه فرصتها را از دست داده بودند ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر ما .....!

رفتار ما با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است!

ما هم قرآن را میبوسیم
روی چشمان میگذاریم
مورد احترام قرار میدهیم
می بندیم و در کتابخانه  می گذاریم و آن را نمی خوانیم و از آنچه در اوست ، سودی نمی بریم، در حالی که تمام آنچه که در آن است روش زندگی ماست
✅ @ttelavat




نوع مطلب : اجتماعی,سیاسی,فرهنگی، مذهبی,عقیدتی,اخلاقی، 
برچسب ها : قران کریم.نصیحت.،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 29 تیر 1396
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:59 ب.ظ
excellent submit, very informative. I ponder why the opposite
specialists of this sector don't realize this. You
must continue your writing. I am sure, you have a huge readers' base already!
یکشنبه 15 مرداد 1396 05:41 ب.ظ
I'm curious to find out what blog system you have been utilizing?
I'm having some small security issues with my latest blog and
I would like to find something more safeguarded.
Do you have any recommendations?
شنبه 7 مرداد 1396 12:01 ب.ظ
Hello, always i used to check website posts here early in the dawn, since i like to gain knowledge of more and more.
پنجشنبه 29 تیر 1396 04:08 ب.ظ
مطلب بجا و قشنگ بود دمت گرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





موضوعات